|
راه نشانم بده ... | ||
|
* پلان 8: نمای بیرونی؛ خیابان ولیعصر؛ نقش اول داستان گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد صداش تو ذهنش پیچیده بود : "ایکاش هیچوقت به درخواستش توجه نمی کردم و باهاش چت نمیکردم ..." ____________________________ موضوعات مرتبط: برچسبها: [ دوشنبه 1/12/90 ] [ 3:40 عصر ] [ محب علی (علیه السلام) ]
* پلان7: نمای داخلی؛ منزل سینا؛ سالن پذیرایی موضوعات مرتبط: برچسبها: [ یکشنبه 30/11/90 ] [ 10:30 عصر ] [ محب علی (علیه السلام) ]
* پلان 4: نمای داخلی؛ منزل سینا؛ سالن پذیرایی * پلان 5: نمای داخلی؛ منزل بهمن؛ اتاق خواب * پلان 6: نمای داخلی؛ منزل سینا؛ سالن پذیرایی موضوعات مرتبط: برچسبها: [ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 9:59 عصر ] [ محب علی (علیه السلام) ]
* نقش دوم داستان؛ نمای داخلی؛ اداره خیلی کنجکاو شده که بدونه زهره با سینا چه ارتباطی داره، روی اسم سینا کلیک میکنه، یه صفحه ای لود میشه، پروفایل سیناست با چند تا نوشته و عکس، نوشته آخر رو میخونه، مصمم تر میشه برای کنجکاویش، زیرش کامنت میذاره و id خودش رو می نویسه تا سینا باهاش تماس بگیره ... چند روز میگذره اما خبری نمیشه، نمیخواد از زهره چیزی بپرسه، دوباره برای سینا کامنت میذاره، این بار با لحنی مستاصل! ده روز بعد ... طبق عادت هر روز آنلاین میشه تا با زهره صحبت کنه، یه پنجره باز میشه: sina would like to add you to his or her messenger list as ... موضوعات مرتبط: برچسبها: [ دوشنبه 24/11/90 ] [ 5:5 عصر ] [ محب علی (علیه السلام) ]
* نقش دوم داستان؛ نمای داخلی؛ اتاق کار دیگه میلی برای حتی بحث های همینجوری هم نداشت! یعنی بحث کردن با اون سودی براش نداشت ... میخواست راه اومده رو برگرده اما ... وابستگی ... دنبال بهونه ای برای راضی کردن دلش بود! طبق عادت معمول آنلاین شد، چراغش روشن بود، موقعیتش رو نوشته بود : zohre is connected with sina now. بهونه جور شده بود ... موضوعات مرتبط: برچسبها: [ یکشنبه 23/11/90 ] [ 2:54 عصر ] [ محب علی (علیه السلام) ]
* نقش دوم داستان ؛ نمای داخلی؛ اتاق کار بیکار نشسته بود، آروم و قرار نداشت، انگار با خودش درگیر بود! بالاخره طاقت نیاورد، سیستمش رو روشن کرد و آنلاین شد، چراغی روشن نبود، ناامیدانه چند دقیقه ای به انتظار نشست ... خواست ساین اوت کنه که چراغش روشن شد، خوشحال شد، سریع pm گذاشت و سرصحبت رو باز کرد؛ بازم یه بحث دیگه ... دیگه ازون بحث های کلیدی خبری نبود! مجهولی هم در کار نبود! احساس غریبی به هم پیدا کرده بودن ... موضوعات مرتبط: برچسبها: [ شنبه 22/11/90 ] [ 10:50 صبح ] [ محب علی (علیه السلام) ]
بعضی وقتا که فارغ میشی از همهمه های این دنیای آهنی و یاد گذشته ها میکنی دلت عجیب برای او روزها تنگ میشه برای صفا و صمیمیتش، یکرنگی و یکدلیش، مهربونی های خداش! اون روزها برات شده مثل یه رویای خیالی؛ هر چی دنیات آهنی تر بشه خدات هم آهنی تر میشه! خودت هم ... چشم که باز کنی می بینی یه روز اومده که شدی آدم کوکیه همین دنیای آهنی، حالا دیگه اونه که داره تو رو میسازه، اونم از آهن ... دقت که میکنی می بینی دلت برای من قبلیت تنگ شده، برای آدم بودن ... به رنگ خدا بودن ...
موضوعات مرتبط: برچسبها: [ سه شنبه 18/11/90 ] [ 3:59 عصر ] [ محب علی (علیه السلام) ]
[ سه شنبه 18/11/90 ] [ 11:59 صبح ] [ محب علی (علیه السلام) ]
[ دوشنبه 17/11/90 ] [ 12:16 عصر ] [ محب علی (علیه السلام) ]
|
| |
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||